محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1076

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عايشه گويد : و اين پيش از آن بود كه پرده مقرر شود و سعد بر ما گذشت و زره اى تنگ به تن كرده بود كه همه بازوى وى از آن برون بود و زوبين به دست داشت و مادرش به دو گفت : « پسر جان برو كه دير كرده اى . » و من به مادر سعد گفتم : « دلم مىخواست زره سعد گشاده تر از اين بود كه بيم هست تير به دو رسد . » و او در جنگ تير خورد و رگ دستش ببريد و چنان كه گويند تير را ابن عرقه انداخته بود كه از قوم بنى عامر بن لوى بود و چون تير به دو رسيد گفت : « خدا صورت ترا در جهنم بسوزاند خدايا اگر هنوز با قرشيان جنگى مىشود مرا نگهدار كه دوست دارم با قومى كه پيمبر ترا آزار كرده و دروغزن شمرده و از شهر خود بيرون كرده‌اند جهاد كنم و اگر جنگى نمانده شهادت نصيب من كن اما مرا نميران تا دلم از انتقام بنى قريظه خنك شود . » عايشه گويد : « در ايام خندق برون شدم و راه مىرفتم در آن حال از دنبال خود حركتى شنيدم و چون نگريستم سعد را ديدم و حارث بن اوس برادر وى كه در بدر حضور داشته بود همراهش بود و بر زمين نشستم . » در روايت محمد بن عمرو اين اضافه هست كه حارث سپرى همراه داشت و سعد زره اى داشت كه دستهايش از آن بيرون بود كه سعد مردى تنومند و بلند قد بود و من بيم داشتم كه دستهاى وى آسيب بيند . گويد : « و چون سعد از من گذشت برخاستم و به باغى درآمدم كه تنى چند از مسلمانان و از جمله عمر بن خطاب آنجا بودند و يكى بود كه مغفرى پوشيده بود و تنها چشمانش پيدا بود و عمر به من گفت : « خيلى جسورى ، چرا آمدى چه مىدانى ، شايد بليه اى هست يا در كار فراريم » . و همچنان مرا ملامت مىكرد تا آنجا كه آرزو داشتم كه زمين بشكافد و وارد آن شوم و مرد مغفردار چهرهء خويش عيان كرد و ديدم كه طلحه بود و به عمر گفت : « سخن بسيار مىكنى ، فرارى جز به سوى خدا نداريم » گويد : در آن روز يكى به نام ابن عرقه تيرى سوى سعد انداخت و گفت : « بگير كه